دلم می خواست...

دلم می خواست عشقم رانمی کشتند صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند.

چنین شاخسار از هستی ام آسان نمی چیدند

گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند

به باد نامردادی ها نمی دادند

به صد یاری نمی خواندند

به صد خواری نمی  راندند

چنین تنهابه صحرا های بی پایان اندوهم نمی بردند

دلم می خواست یک بار دیگر اور ا در کنار خویش می دیدم

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

دلم می خواست ...

دم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد

دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین

هستی ام را زیرو رو می کرد

دلم می خواست...

دلم می خواست....

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد