شب چادر سیاه سنگینش را بر صورتش کشیده،نمی خواهد کسی بداند در دل پر دردش چه می گذرد.
محکوم به دیدن این همه ظلم و رنج و سکوت در برابر این همه سنگدلی است.
گیسوانش را غبار بی مهری پوشانده .و در چشمانش گویی مهتاب مرده .ستاره های فروغ در آسمان نگاهش گم شده اند.
به دنبال چیست نمی داند ، بی آنکه هدفی داشته باشد اشک های سردش از شیار گونه هایش سرازیر می شوندو آن را نوازش می کند
پژواک صدایش اندوهی تلخ داردکه درمیان خشم رگهای قلبش گم می شود.
عشق برایش معنانداردچون در میان این همه محبوبش را نمی یابد،کسی که دوستش دارد.
همان که اشک های سرد اندوه را از چشمان مهتابی اش خواهد زدود.
 همان که با مشعل عشق ستاره ها را روشن می کند وهمه آسمان ساقدوش او می شوند...

در گذرگاه زمان ،
خیمه شب بازی دهر
 با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد  
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست نخورده به جا می مانند..

نظرات 1 + ارسال نظر
سهیل سه‌شنبه 29 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 10:17 ق.ظ http://loveyou.blogsky.com

سلام . خوبید ؟ عالی بود . مثل همیشه با احساس و زیبا . راستی میدونید اکستازی چیه ؟‌قرص اکس چیه ؟‌به روزم . درباره همین موضوع نوشتم . به امید دیدار .. سهیل

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد