هیچ وقت یادم نمیرود چشمانی که برای اولین بار در نگاه آبی رنگش مرا صدا زد..
چشمانی که برای اولین بار با نگاه آشنایش آتش عشق را دروجود من پاشید
هیچ و قت یادم نمیرود لبهایی که از دلتنگی میلرزیدند . به بغض می گفتند دلم برایت تنگ شده
لبانی که در حسرت بوسه ای ماندند..
هیچ وقت یادم نمیرود دستانی که با تمام وسعت خالی بودنش بار سنگین محبت را به من هدیه داد دستانی که بر گونه هایم سه حرف عشق را هک کردند
هیچ وقت یادم نمی رود تو را که مرا به سمت دریایی از عشق سوق دادی و نمی دانستی که اگر رهایم کنی غرق می شوم و نابود..
دلمن صدف تنهایی بود که در حرکت تکراری مواج همیشه چشم به راه رخدادی بود..
تا اینکه عشق تو چون مرواریدی در دلم نشست..و چه لحظه هایی که با او سخن گفتم از تنهایی و عشق ...
آخ...چه کسی می داند که صیاد آن را از من ربود...